عناوین من هستند ، می توانم شعرهای دستانم را بشویم

  • خانه
  • /
  • عناوین من هستند ، می توانم شعرهای دستانم را بشویم

عناوین من هستند ، می توانم شعرهای دستانم را بشویم

کتاب افق | شعر- عناوین من هستند ، می توانم شعرهای دستانم را بشویم ,هنوز گلویم را خشک و مرطوب می کند کف دستانم را، می آیی می روی و همیشه پیش از پشت سر بستن در طوری نگاهم می کنی که انگار سقف دنیا از سنگ و آسمان لرزه ای در راه. شعر «آسمان لرزه» از کتاب «کبریت خیس» ***پله پله تا ملاقات خدا | داستان های کوتاه آموزنده و جالبپله پله تا ملاقات خدا همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!



وبگاه شعر ح.هنوز

دستانم را ماه میکنی چشمانم را خاک شعر از تو همه خاطراتم را می پیچم تو من دیازپام خواب از من - باران بوی خیابان می گیرد کرایه های تاکسی بوی بلوتوث! وگوش ها در جیب می رقصند خوابم بیدار میشود

شعرهای حسین صفا | کتاب صدای راه پله می آید

نمک را در من تداعی می کنند طعم تو را با خود به خانه آورده ام نیازی به عذر خواهی نیست ... من بار ها نمی توانم را بوسیده ام من فرزندی از نمی توانم دارم + نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت توسط amin ...

به سوی نماز | مقاله های در مورد نماز

به سوی نماز سلام به شما.از من کوچکتر از خودتان می گم نماز شب را حتما بخوانبد.بیش از آنچه فکر کنید کمک تان می کند نمازهای مستحبی نمازهایی هستند که مسلمانان برای کسب ثواب بیشتر و نزدیک تر شدن به خداوند و دوری از شیطان بجا می ...

اولین انجمن مجازی شاعران ایران | هفته چهارم بهمن ۱۳۸۶

من می توانم عین معلم کلاس اولیهای چند سال پیش بنشینم وتک تک فلسفه ها ی اسامی ودیدگاهها را هجی کنم !اما آیا ذهن تنبل مخاطبی که به دنبال هجی کمردن من است در دیگر شعر به بن بست نمی رسد؟

دلم می خواهد زن باشم!

من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها ! ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

شعرهای حسین صفا | کتاب صدای راه پله می آید

نمک را در من تداعی می کنند طعم تو را با خود به خانه آورده ام نیازی به عذر خواهی نیست ... من بار ها نمی توانم را بوسیده ام من فرزندی از نمی توانم دارم + نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۹۵ ساعت توسط amin ...

تنـــــــــــــــــــــوع ۩۩ ۩۩ | موضوعات جالب وخواندنی

سپاس دنیا را ، که فضایی را به من ارزانی کرد ، که درآن جای گیرم و تجربه کنم آنچه را که می توانم شکر دستان پدر ، که روز ی حلال بر دهانم گذاشت تا قدر محبت بدانم و شاکر باشم.

AfghanTak3da | شعرهای عاشقانه

AfghanTak3da با سلام به شما دوستان عزیز ورود شما رو به وبلاک خودتان خوش امد می گویم. هرگز معنای نغمه ی پرندگان را پس از باران نفهمیدم ... تا تو آمدی و عشق بارانی ات را نثار لحظه های ابری ام کردی، و من ...

ادبي

باد گفت من می توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع کن. ... این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: «فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

بزرگترین سایت ترفندهای کامپیوتری | همگی پست ها (فعلا کامل نیست) بجز آذر 1386

سلام همونطور که می دونین ، ورژنهای قبلی این نرم افزار از کار افتادند و شما باید آخرین ورژن رو نصب کنین آخرین ورژن هم 6.0.612 راه حل نرم افزار QTranslate تمامی کارهای Client for Google Translate pro 6.0.612 را انجام میدهد.

انواع شعرهای کردی و نثرهای عاشقانه | آذر ۱۳۸۵

انواع شعرهای کردی و نثرهای عاشقانه اشعار و نثرعشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط ميگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجايی؟ فقط ميگه:توی قلب من زندگی می کنی .

وبلاگ شخصی حمیـــد ســـالاری سـعیـــدی | تیر ۱۳۹۵

آنچه را که می توانم، و دانشی که تفاوت آن دو را دریابم. ***** بیاییم در هر سپده دم که برمی خیزیم و بالهای ... مردم همیشه بابت آنچه هستند شرایط را مقصر می دانند. من اعتقادی به شرایط ندارم.

ساده اما قشنگ | شعر سپید

من را می ترساند دیگر آمدنت را انتظار نمی کشم حتی دیگر از خواسته ام برای آمدنت گذشته ام اینکه از حال و روزت با خبر باشم دیگر برایم مهم نیست بعضی وقت ها به یادت می افتم با خود می گویم: به من چه؟

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم...

بدينوسيله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران

مرکز مشاوره وخدمات روانشناختی عارف | حکایات و درسهای زندگی

از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم ...

ساده اما قشنگ | شعر سپید

من را می ترساند دیگر آمدنت را انتظار نمی کشم حتی دیگر از خواسته ام برای آمدنت گذشته ام اینکه از حال و روزت با خبر باشم دیگر برایم مهم نیست بعضی وقت ها به یادت می افتم با خود می گویم: به من چه؟

قالت لی السمراء........ | شعرهای نزار قبانی(نزاریه ها)

تو را دوست می دارم من نمی توانم قبول کنم که گذشته ها گذشته .. و گمان می کنم تو همین حالا .. اینجایی لبخند می زنی .. و دستانم را در دست می گیری .. و شک مرا به یقین مبدل می کنی

یک فنجان چای داغ | ایمیل های عاشقانه من

من چشم هایم می درخشید آنروز مثل وقتی با شوق تمام از مترو می گفتم و تو از شور و حال کودکانه من می خواندی اشتیاق آشکار پسرکی ایلیاتی را که سال ها پیش ، برای اولین بار اتوبوس های دوطبقه را در پاییز میدان راه آهن دیده بود.

می نویسم تنها برای او و یه یاد او

می نویسم تنها برای او و یه یاد او اگر روزی خیانت دیدی، بدان که قیمتت بالاست. معنی واقعی عشق ! عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند .

هر آنچه یک دل عاشق می پسندد...

بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در ... "ماجرای کارهای خودمان را می نویسد؟درباره من مینویسید؟" پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ،و به نوه اش گفت : "درست است درباره تو مینویسم .

عاشق تنها | تیر ۱۳۹۲

اگر من پایی برای دویدن ندارم در عوض قلبی سرشار از امید دارم که می توانم با توکل بر روزنه های قدرت الهی ، قله های بلند سعادت و خوشبختی را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارم و به اوج آسمان پاکی و انسانیت برسم.

کودکی شیرین تر بود.....

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

شعرهای حسین صفا | اشعار سپید

شعرهای حسین صفا گاهی کمی حسین اما بسیار منزوی هستم از کجا آمده اند این همه کرگدن که به شکلی پراکنده در من غوطه می خورند؟ صدای راه پل ه می آید

داستان پند آموز و سخن بزرگان | داستان عاشقانه

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید: ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت: درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته ...

Copyright ©AoGrand All rights reserved